اینجا منم ..!

ولگردی در کوچه ها

دارويي براي همه

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
 

دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.

دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.

دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه.

دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ...

دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و حساب و کتاب.

دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:29  توسط Bi3da  | 

تفاوت ايراني

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی....
 

بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین.

لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط Bi3da  | 

هدف من زير درخت آلبالو گم شده...

 ديگه واقعا دارم گم ميشم..

نايي واسم نمونده

فكر كردن و تصميم گيري برام خيلي سخته...

به بابام گفتم كه اگه واقعا ميتونه هزينه خلبان شدنم رو بپردازه به جاي اينكه برم كلاس حسابان، فيزيك و.. منو ببره كلاس زبان و اون هم با كمال خونسردي گفت باشه ... فك كنين باباي شديدالمخالف من گفت باشه اگه واقعا فك مي كني خلبان شي موفق ميشي باشه من كه حرفي ندارم..!!!

اما نفهميدم چرا احساس كردم يه وزنه ي خيلي بزرگ افتاد تو قلبم شايد تو ذهنم نميدونم ولي از درون ناراحت شدم ...ترس تمام وجودم رو در بر گرفت

آخه ميدونين!! يه لحظه اين فكر به سرم زد كه آيا من واقعا مي خوام خلبان شم يا اين يه جور بازيه كه براي خودم درست كردم تا وقتي كسي ازم پرسيد ميخوام چيكاره شم بگم خلبان...

فك نميكردم يه روزي اين سوال برام پيش بياد كه: آيا من براي اين كار به دنيا اومدم؟؟

درسام كمي افت كرده و يه ماهي ميشه كه درس نميخونم....

آخه هدفي ندارم؟؟؟ كسي نيس بگه تو واسه چي ميخوني ؟ آخرش ميخواي به كجا بررسي؟؟؟

يه دو آزموني ميشه كه نتيجه ي خوبي نميگيرم و بعد كه ميام خونه تريپ دپ ورم ميداره و بابام ميره تو نخ نصيحت كه بابا جان اين آزمون ها الكيه ببين دوستت (سارينا رو ميگه) تو آزمون شركت نميكنه ولي معدلش بيست شده و هميشه هم موفقه؟؟؟

منم ميگم خوب اون ميخواد بره رشته ي برق بايدم معدلش بيس شه و من كه هدف ندارم بهتره تو آزمون شركت كنم تا لااقل هدف آوردن رتبه خوب بشه انگيزه واسه درس خوندنم

شنبه مسابقه آزمايشگاه شيمي داشتم كه فك نميكردم اينقد حول كنم تو عمليش خيلي بد كار كردم دقيقا كارايي رو كردم كه نبايد.....

امروز هم كه دوشنبه ست و آزمون پيشرفت تحصيلي داديم.... كه بد نبود لااقل از دفعه پيشش بهتر دادم...

اين فصل حسابان (حد) از اولش تا الان كه صفحه ۱۵۶ رو خانم درس داده نبودم و دوشنبه ديگه امتحان داريم...

جبر هم فصل ۳ لاش رو وا نكردم و خانم الان رفته فصل ۴!!!! و قراره پنج شنبه امتحان بگيره.....

جمعه هم دوباره آزمون داريم و من هنوز خودم رو پيدا نكردم...

الان دو هفته اي ميشه كه نماز نخوندم يعني ديگه موقع نماز خوندن هيچ احساسي ندارم....

گم شدم... واقعا اين كنكور چيه كه جوونير هامون رو بايد بابتش هزينه كنيم؟؟؟

ميخوام يه جوري هدفم مشخص شه هر چه زودتر بايد اين هدف رو پيدا كنم وگرنه نفس كشيدن ديگه چه سودي داره....

عيد داره مياد و من هنوز خريدام رو نكردم

عيد داره مياد و ما هنوز اسباب كشي نكرديم؟؟

عيد داره مياد و من هنوز برنامه اي ندارم....

عيد داره مياد من بويي حس نميكنم....

اگه عيد تموم شه و من كاري نكنم چي؟؟؟؟

اي كاش عيد نياد كه بخواد تموم شه تا من كاري نكرده باشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:3  توسط Bi3da  | 

آهسته تر اي ساربان

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود
و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می رود

سعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:31  توسط Bi3da  | 

بهترين

برندگان مسابقه عکاسی رقابت بین المللی علم و مهندسی تجسم اعلام شدند و بهترین تصاویر علمی از عکسهای ویروس HIV سه بعدی تا باکتریها و مولکولها به روشی که هرگز دیده نشده بودند به نمایش درآمدند.
 

به گزارش خبرگزاری مهر، رقابت بین المللی عکاسی علم و مهندسی تجسم، مسابقه ای است که همه ساله به بهترین تصاویر علمی جایزه می دهد.

1- ویروس HIV سه بعدی. براساس گزارش تلگراف، این تصویری از ویروس HIV است که با تکنیک های تصویربرداری میکروسکوپی سه بعدی گرفته شده است.

2- تهاجم باکتری خوارها. در این تصویر سه بعدی، یک باکتریوفاژ (باکتری خوار) را نشان می دهد که به روشی بسیار تهاجمی و به سبک فیلمهای ژانر وحشت به یک باکتری حمله می کند.

 

3- چشمها به سوی مولکول ها. این عکس توانسته است جایزه اول بخش عکاسی را کسب کند. این تصویر میکروسکوپی که 18 فوریه 2010 بر روی جلد مجله ساینس قرار گرفت، سطح یک لایه منفرد از مولکول را نشان می دهد. این لایه درحقیقت مربوط به دو نوع مولکول است که همانند آب و روغن از هم جدا شده اند. این عکس اولین مراحل جداسازی را نشان می دهد.

 

4- پوست در گوجه فرنگی. این عکس میکروسکوپی، کرک و پوسته یک دانه گوجه فرنگی را نشان می دهد. این پوسته کرکدار یک ماده لزج ترشح می کند که همانند یک غشای واضح در حاشیه دانه به نظر می رسد. این ماده لزج اهداف مختلفی دارد از جمله اینکه شکارچیان را با یک ماده آفت کش طبیعی می کشد و از خشک شدگی دانه جلوگیری می کند.

 

5- مهمانی اجتماع قارچ ها. این عکس جایزه اول بخش گرافیک اطلاعاتی را به خود اختصاص داده است. این عکس در واقع یک پوستر آموزشی است که تمام انواع قارچ را نشان می دهد. به ویژه قارچهایی که روی پنیر، نان و روی بینی خفاشها تشکیل می شوند.

 

6- آتش بازی ژنها. به نظر می رسد که یک برنامه آتش بازی باشد اما درحقیقت نقشه ژنتیکی از گیاه Arabidopsis thaliana به عنوان بخشی از پروژه AraNet است. تیم محققان موسسه علمی کارنگی پروژه AraNet را برپایه بیش از 50 میلیون مشاهدات تجربی گیاهان و سایر ارگانیسمها توسعه داده اند.

 

7- روبات هزارپا. این تصویری از یک روبات است که ظاهری شبیه به هزارپا دارد. این روبات را دانشمندان دانشگاه ها روارد ساخته اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:30  توسط Bi3da  | 

دليل؟

خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود

من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود..

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش

از عذاب خلق و من يارب، چه ات منظور بود؟

اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت؟؟؟

اي فلك گر من نمي زادي اجاقت كور بود..؟؟؟

آنكه نتواند به نيكي پاس هر مخلوق داد

از چه كرد اين آفرينش را مگر مجبور بود؟؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:57  توسط Bi3da  | 

دل من

چه تنهایی و بیکس، چه بیماری دل من

بگو هرآنچه از غم، به دل داری دل من

چرا بی رنگ و بی تاب، چرا اینگونه بی خواب

نگاهت سوی مهتاب، گهرباری دل من

دلا دریایی از خون، شدی اما نگشتی

غریق و مانده ای باز، به غمخواری دل من

چه کس آموخت ای دل، چنین درسی که باید

وفای بی وفا را، نگه داری دل من

همه بازار گیتی پر از جنس دوروییست

نیابی تاری از مهر، به بازاری دل من...

راد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:24  توسط Bi3da  | 

می نویسم نامت را


 

بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را. 


 

روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را. 

 

بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را. 

بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.


 

بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.

 


بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را. 


 

روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را. 

 روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.


 

روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را. 

 

روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایان
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.


 

 روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رود
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.

 

بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.

 بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را. 

بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را. 

بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را. 

بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را. 

 

بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را. 


 

به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
"آزادی"

پل الوار (شاعر فرانسوی)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:19  توسط Bi3da  | 

هدیه ای به نام دوست

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. ... من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم.

 

 او اسمش مارک بود و انگار همه ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم:

"کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حال است!"

من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم: مسابقه ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه ی یکی از همکلاسی ها، بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند.

کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاک ها افتاد. من دیدم عینکش افتاد و چند متر اونطرفتر روی چمنها پرت شد.

سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم...

در حالی که به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش می دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

او به من نگاهی کرد و گفت: "هی، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند، از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟

معلوم شد که او هم نزدیک خانه ی ما زندگی می کند.

ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم.....

ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد.

من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد.

دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم.

به او گفتم:

"پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی، با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!"

مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت...

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک. من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد...

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود.

من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم:
"هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".
گلویش را صاف کرد و صحبتش را این طوری شروع کرد:

"فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سال های سخت را بگذرانید.
والدین شما، معلمانتان، خواهر و برادرهایتان، شاید یک مربی ورزش...

اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم!"

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالی که او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد.
به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد!!

او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد:

"خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالی که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد، پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند، همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.


هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید.
با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید:
برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
طبیعت ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد، تا به شکل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود خودمان بگردیم.

"دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می کنند، زمانی که بال های شما به سختی به یاد می آورند چگونه پرواز کنند!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:13  توسط Bi3da  | 

متفاوت باش

ترانه ای بخوان که هیچ کس نخوانده باشد

فکری بکن که هیچ کسی در سرنپرورانده باشد

به جاده ای قدم گذار که هیچ کسی درآن گام ننهاده باشد

اشکی بریز که هیچ کسی برای خدا نریخته باشد

صلح و آرامشی به افراد ببخش که هیچ کسی به آنان نبخشیده باشد

از او طلب کن تاتو را که در هیچ کجا پذیرا نیستند بپذیرد

همه را باعشقی که هیچ کس تا به حال احساس نکرده دوست بدار وشجاعانه با قدرتی مهار ناپذیر در نبرد زندگی ،مبارزه کن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:8  توسط Bi3da  | 

گنج های گمشده

در تاریخ اتفاقات بسیاری افتاده که کنکاش برای یافتن دلایل آن، امروز یکی از دغدغههای محققان و علاقه مندان به تاریخ به شمار می رود

 

کشف راز ناپدید شدن و تلاش برای یافتن گنج و ثروتهای عظیم پادشاهان یکی از جذاب ترین بخشهای تاریخ است:

گنج اسپانیایی:

یک دزد دریایی به نام ریش قرمز طی دو سال دزدی دریایی در سال های ۱۷۱۶ تا ۱۷۱۸ ثروت فراوانی برای خودش ذخیره کرد. در این سال ها همگان معتقد بودند کشوری بیشتر قدرت دارد که طلا و جواهر بیشتری داشته باشد.

اسپانیایی ها در این مورد سرآمد دیگران بودند آنها با استخراج معادن در آمریکای جنوبی این جواهرات را در کشتی های بزرگ به اسپانیا منتقل می کردند.

این دزد دریایی هم با همکارانش صبورانه!! روی دریا مشغول گشت زنی بودند تا سر و کله کشتی های اسپانیایی پیدا شود و آن وقت با سرعت به غارت کشتی می پرداختند. نکتۀ مهم این بود که این دزد دریایی همواره جواهرات را در جایی دفن می کرد.

این دزد دریایی بالاخره در سال ۱۷۱۸ دستگیر شد و با مرگش معلوم نشد که این گنج کجاست و چه بر سر آن آمد. کشتی این سارق نیز بعدها غرق شد. تا مدت های مدید افراد متعددی به جستجوی گنج پرداختند.
حتی در سال ۱۹۹۸ نیز کشتی را از زیر آب بیرون آوردند اما حتی یک نشانه هم از گنج به دست نیامد. محققین حدس می زنند که این گنج در جزایر کارائیب یا خلیج ورجینیا و یا غارهای جزیرۀ کایمان دفن شده باشد.

ثروت پرو:

در سال ۱۸۲۰ میلادی شهر لیما از کشور پرو در معرض یک شورش عظیم و عمومی قرار گرفت. به همین منظور حکام پرویی تصمیمی گرفتند که جواهرات موجود در شهر را برای دور ماندن از سرقت به مکزیک منتقل کنند. گنج ها شامل مقادیر زیادی جواهرات به صورت سنگ، شمعدان های طلا، مجسمۀ حضرت مریم از طلا و ظروف بسیار دیگر بود.

این گنج یازده کشتی را به طور کامل پر کرد. ویلیام تامپسون مسئول کشتی و حمل این گنج عظیم به مکزیک بود. اما غافل از آنکه در میان همراهان و کارگران کشتی، دزدان دریایی رخنه کرده اند. پس از سرقت، دزدان تصمیم گرفتند که جواهرات را به جزیره کوکاس در اقیانوس هند برده و در آن محل نگه دارند تا آبها از آسیاب بیفتد.

تامپسون فرماندۀ کشتی هم که دیگر با دزدان همدست شده بود، به اتفاق سارقان به جزیره می رود. اما ارتش مکزیک در تعقیب آنها وارد جزیره شد. به همین جهت دزدان به سوی جنگل های انبوه گریختند. از آن زمان تاکنون دیگر هیچ اطلاعی از این گنج نیست. تاکنون نیز سیصد گروه به جستجوی این گنج رفته اند اما به موفقیتی دست پیدا نکرده اند. به همین جهت برخی مدعی اند دزدان دریایی گنج را در جزیره دیگری دفن کرده و سپس به این محل آمده اند.

مدفون در گل ها:

در سال ۱۵۲۰ میلادی اسپانیایی ها با خشنونت تمام تمدن کهن آزتک را از پای درآوردند در حالی که شهر به طور کامل توسط ارتش اسپانیا محاصره شده بود فرمانده آرتکها (منته زوما) به نبرد ادامه می داد تا اینکه به شدت مجروح شد به همین جهت سربازان مدافع شهر تصمیم گرفتند جواهرات را در گوشه ای گرد آورده و در یک زمان مناسب از شهر گریخته و جواهرات را نیز با خود ببرند. اما ورود اسپانیاییها به شهر و قتل عام مردم باعث شد که آنها شتابزده تمامی جواهرات را به قعر دریاچه تزوکو بریزند.

ظروف نقره و طلا و سنگهای گرانقیمت فراوانی در شهر ذخیره شده بود اما همه آنها به دریاچه ریخته شدند تا اگر امکانش بود روزی به آنجا بازگشته و دوباره آنها را به دست آورند. اما کسی زنده نماند و آنهایی هم که توانستند بگریزند دیگر نتوانستند به شهر باز گردند.

امروزه این گنج عظیم پس از پنج قرن هنوز دست نخورده در میان گل و لای دریاچه پنهان شده است. در سال های اخیر تلاش زیادی برای دستیابی به این جواهرات صورت گرفته حتی یکی از رئیس جمهورهای مکزیک نیز دستور لایرویی دریاچه را داد اما اقدام انجام گرفته بی نتیجه ماند.

گنج فرعون:

موقعی که هاوارد کارتر در سال ۱۹۲۲ توانست محل دفن فرعون مصر به اسم توتن آمخ خاتون را پیدا کند، از کارهای هنری موجود در قبر او شگفت زده شد. در کنار قبر او یک خزانۀ نگهداری جواهرات قرار داشت که کاملاً خالی بود. بعدها کارتر حتی نقشه و کاتالوگ جواهرات موجود را نیز پیدا کرد. به همین جهت خالی بودن گنجینه وی را به فکر برد.

برای کارتر عجیب بود که چه کسانی و چگونه اقدام به این سرقت کرده اند. زیرا مسیر دستیابی به مقبره فوق العاده پیچیده بود و یافتن مسیر از فهم انسان های عادی خارج بود. ضمناً این همه ثروت را امکان نداشته بتوانند به راه دوری ببرند و لذا ممکن بود در همین اطراف دوباره دفن کرده باشند.

محققان به این نتیجه رسیدند که همان کسانی که محل دفن را ساخته و نیز جواهرات را در آنجا نهاده اند، در همان سال ها یعنی ۳۴۳ تا ۴۲۵ قبل از میلاد، خود اقدام به خارج کردن گنج ها نموده اند اما تاکنون کسی نتوانسته این گنج را پیدا کند. ولی پژوهشگران معتقدند که بالاخره این گنج در روزی روی خودش را به انوار خورشید نشان خواهد داد.

گم شدن اتاق کهربا:

اما گم شدن اتاق کهربا احتمالاً یکی از عجیب ترین گم شدن های جواهرات در تاریخ است. این اتاق یازده متر مربعی تماماً دیوارهایش با کهربا و انواع جواهرات و نیز کارهای هنری منحصر به فرد تزئین شده بود. این اتاق در سال ۱۷۱۶ میلادی برای فردریک پادشاه پروس ساخته شده و محل آن نیز در نزدیکی کاخ کاترین در سن پترزبورگ روسیه بود.

هیتلر موقعی که به روسیه حمله کرد تلاش نمود این اتاق را به آلمان انتقال دهد اما تمامی دیوارهای اتاق رو به خرد شدن رفت و لذا و تلاش کرد با چسباندن کاغذ دیواری مانع از فرو ریختن آن شود اما این اقدام هم بی فایده بود.

لکن از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ دیگر کسی از این اتاق اطلاعی نداشت و پس از پایان جنگ نیز دیگر هیچکس از این اتاق و یا نشانه هایی از آن را مشاهده نکرد.

آیا این اتاق در یکی از شهرهای زیرزمین مدفون است؟ آیا آن را آتش زده اند؟ به هر حال تا امروز که خبری تازه از آن نیست.

اما خوشبختانه یک مدل بازسازی شده از آن امروز در کاخ کاترین وجود دارد. این اتاق اگر امروز وجود داشت رقمی معادل ۱۴۲ میلیون دلار ارزش داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:7  توسط Bi3da  | 

من ایرانی هستم

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در بر داشت

 

ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است:

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان می بیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است. مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر میشود. سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه ای را نجات می دهد. پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید: "تو یک قهرمانی"!

فردا در روزنامه ها می نویسند:

یک نیویورکی شجاع، جان دختر بچه ای را نجات داد!

اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم...

پس روزنامه های صبح می نویسند:

آمریکایی شجاع، جان دختر بچه ای را نجات داد.

آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم...

از او میپرسند: خب پس تو کجایی هستی؟!

- من ایرانی هستم!

فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند:

"یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:5  توسط Bi3da  | 

مسافر

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروفی را زیارت کند.جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند.

 

اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟

روحانی گفت : مال تو کجاست ؟

جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم

روحانی گفت : منم هم همین طور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 11:2  توسط Bi3da  | 

بیلش را پارو کرده است

می گویند اگر کسی چهل روز پشت سر هم، جلوی در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده میکند.

 

سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو میکرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید. به خودش گفته بود:

اگر خضر را ببینم، به او میگویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است.

روز چهلم فرا رسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.

کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت:

با اینکه آن آشغالها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد...

مرد بیچاره با این فکر آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغالها را بردارد.
وقتی بیل به دست برمی گشت، همه اش به فکر ملاقات با خضر بود، با این فکرها مشغول جمع کردن آشغالها شد.

ناگهان صدای پایی شنید. سر بلند کرد و دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.

مرد جواب سلامش را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح به این زودی اینجا چه میکنی؟

مرد جواب داد: دارم جلوی خانه ام را آب و جارو میکنم. آخر شنیده ام که اگر کسی چهل روز تمام، جلوی خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر را میبیند.

پیرمرد گفت: حالا برای چه می خواهی خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم.

پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.

مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو.

پیرمرد اصرار گرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو.

مرد گفت: تو که خضر نیستی. خضر میتواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد.

پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم.

مرد که حال و حوصله ی جر و بحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت:

اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیل مرا پارو کن ببینم!

پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. چیزی زیر لب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت.

در یک چشم به هم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد!

مرد که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است!

چند لحظه ای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی کند و آرزوی اصلی اش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.

مرد بیچاره فهمید که زحماتش هدر رفته است.

به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصلها می توانست استفاده کند.

از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:57  توسط Bi3da  | 

گمشده در بین آدمها

من

 یک روز

 یه جایی

 یه جوری

 گم شدم.... نمیدونم کی؟ نمیدونم کجا؟ نمیدونم چه جوری؟

 کسی میتونه من رو پیدا کنه؟

 کسی از من خبر داره؟

 کسی میدونه آدم چه جوری میتونه خودش رو پیدا کنه؟

 اونم بی هیچ سرنخ

 خستم....... تا جایی که یادم میاد خسته بودم.....

 و تلاش میکردم نشون ندم که سردرگم هستم.....

 دوس دارم درس بخونم

 اما انگار یه چیزی نمیگذاره.... یه چیزی ته گلومه که بیرون هم نمیاد.... انگاری جزیی از وجودم شده که بدجوری تو گلوم سنگینی میکنه....

 چرا اینقدر از در بین ادم ها بودن بدم میاد؟

 آدما هم مثه حیوونا فقط از پشت یه چیزی مثه شیشه پنجره ماشین یا اتاق یا عینک یا هر چیز دیگه ای تو این دسته زیبا به نظر میرسن.....

 فقط همین.....

دیگه نه تنها به درد هم نمیخورن بلکه درد هم واسه هم درس میکنن ....

موجودات بی ارزشی که فقط به همین یه جمله قرآن افتخار میکنن که خیر سرشون اشرف مخلوقاتن....

نه اینکه من تافته ی جدا بافته باشم ها! نه!!!

ولی هر چی باشم انسانیت سرم میشه.....

زندگی در بین آدم ها سخت ترین شکنجه ایه که خدا میتونه واسه بندش در نظر بگیره

اما باز هم میگم ..... خدایا راضیم به رضای تو..

شکرت خدا....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:8  توسط Bi3da  | 

تو که چشمات خیلی ضعیفه

    سلام.......

  هیچ وقت فک نمیکردم چشام ضعیف شه ولی فک کنم دیگه ضعیف شده و کاریش هم نمیشه کرد.......

 الان کلی دلیل و منطق الکی چیدم تا بتونم بیام اینجا و لااقل یه پست بزارم...

  نمیدونم چرا یه مدت بسی طولانیه که احساس میکنم جاده ای زیر ژام نیس و من سرگردون بین زمین و آسمونم.......

  درس خوندن رو دوس دارم ولی از وقتی که چشام ضعیف شده نمیتونم بیشتر از ۲ ساعت برم تو نخ کتاب و دفتر......

  خیر سرمون دو هفته پیش نوبت دکتر گرفتیم که بعد گفتن دکتر رفته کنگره ما هم گفتیم باش تو درس میگی پس حالا تکلیف چیه؟ ندا آمد که هفته دیگه....

  آخه دیگه چش پزشکم واسه ما کلاس میزاره!!!!

  حوصله ام خیلی سر رفته نه اینکه بیکار باشم ها نه!!! زهی خیال باطل!!! اینقد کار دارم که نمیدونم کدوم رو اول شرع کنم!!!!

  خیلی دوس دارم آهنگایی مثه محسن یگانه یا خواجه امیری رو گوش بدم!!! هیچ وقت فک نمیکردم اینقد از این آهنگ ها لذت ببرم...!!!

 همیشه آهنگای خیلی شاد رو به اینها ترجیح میدادم و اگه یه وقت امتحانی رو کم میشدم دست به دامان این آهنگا میشدم؟؟؟!!

 یه چندتا سایت باحال معرفی میکنم حتما سر بزنید:

ساخت آهنگ

آپولو11

خیلی دوس دارم زمان وایسه یا بتونم بفهمم ۳سال دیگه کجام؟؟؟

مثلا کدوم دانشگاه؟ کدوم رشته؟ کدوم شهر؟

یا اصلا تا اون موقع من زندم یا سالمم؟

نمیدونم چرا زندگی اینقده سخت شده؟ به نظرم بهتره دیگه بای بای کنم تا کسی منو از پشت کام ننداختن بیرون....

دیدین گفتم!!!!

بای........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 20:35  توسط Bi3da  | 

رشته های افکار

   سلام...... خوبین؟؟؟

  من بد نیستم..... زندگی واقعا دشواره.....

  ۱) المپیاد

  ۲) کنکور

  ۳)درس

  ۴) قلم چی

  ۵) مامان و بابا

  ۶) خلبانی

  ۷) یاران

  ۸) تفریح

  ۹) مدرسه

۱۰) زندگی

۱۱) دوستای قدیمی

۱۲) فرصت برابر

۱۳) مسابقه شطرنج

۱۴) نشرالگو حسابان

۱۵) معلم شیمی ام

۱۶) دانشگاه

۱۷) رشته

۱۸) هدف

۲۰) خواب

۲۱) چشم پزشکی برم

۲۲) شاید تومور دارم

۲۳) نقشه واسه آینده

۲۴) رسیدن به کارای نت

۲۵) گریه

۲۶) نظافت

۲۷) غذا خوردن

۲۸)معدل

۲۹) امتحان نهایی

۳۰) رتبه

۳۱) تراز

۳۲) آقای.. (استاد حسابانمون)

۳۳) ساعت مطالعه

۳۴) بیماری

۳۵)نماز

۳۶) دعا

۳۷) TV

۳۸)خستگی

۳۹)دبیرها

۴۰).........

...................................................................

....

.............

...

....

.

...

.

مرگ

وای خدای بزرگ دیگه نمیکشم..........

چرا هرچی میدوم ایستگاهی چیزی نمی بینم؟؟؟؟؟

خدای من شکرت....

چاکرتم....

مخلصتم........

کمکم کن آسایش رو بیابم.......

کمکم کن بتونم.......

همونی بشم که نهایتم باشه و هم تو و هم خودم راضی و خشنود باشم....

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 20:25  توسط Bi3da  | 

مستند پرواز

” معجزه در پرواز ” عنوان مطلب تصویری این پست است که تقدیم حضورتون می کنم . باید عرض کنم آن چه می خوانید برگرفته از یک حادثه واقعی است که سازمان نشنال جئوگرافی با صرف هزینه های کلان بازسازی و به صورت مستند ارایه داده است . که به درخواست جمع کثیری از خوانندگان آن را آماده کردم که جا دارد از ” سام ” نازنین در سوئد به خاطر در اختیار گذاشتن این مجموعه تشکر کنم .

لازم به ذکر است .. بعضی از عزیزانی که در خارج از ایران سکونت دارند بر بنده خرده می گیرند که ما این مستند ها رو این جا در ماهواره می بینیم .. و برای ما جذابیتی ندارد .. ! از سوی دیگر تعدادی مرتب از بنده در خواست انتشار آن ها رو دارند .. باور کنید نمی دونم به حرف کدوم دسته گوش فرا دهم .. !؟

 ضمن این که واقعآ انتخاب تصاویر ، سایز بندی ، آپلود ، ترجمه ، و روایت کل ماجرا از میان ده ها هزار تصویر کار دشوار و سختی است .. که بنده به عشق دوستان و البته خودم انجام می دهم .. پس لطفا اعتراض نکنید !!

 

صحبت از محدودیت شد باید عرض کنم .. بعضی از مستند ها مثل همین مورد از لحاظ گفتاری خیلی طولانی و پر تصویر است .. ! از سوی دیگر با محدودیت حجم و فضا در وبلاگ و سایت مواجه ام . که کار بنده رو خیلی سخت می کند . به همین دلیل بخش های پایانی رو به طور خلاصه تر پرداختم . امیدوارم بر کل کار تآثیری نداشته باشد .

 این کار اگر چه وقت و انرژی فراوانی رو از من گرفت .. اما با عشق و احترام تقدیم به شما یاران همدل می کنم .. امیدوارم هرگز شاهد هیچ سانحه ای در دنیا نباشیم .
 

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

۲۸ آپریل ۱۹۹۸ ساعت یک بعد از ظهر فرودگاه بین المللی ” هیلو ”

شاهد حضور مسافرانی است که قصد دارند با پرواز شماره ۲۴۳ این جزیره زیبا رو به مقصد

” هونولولو ” ترک کنند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خطوط هوایی ” لوها ” یکی از شرکت های معتبر هوانوردی است که

تجارب زیادی در حمل به مسافر دارد

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسافران با نظم و ترتیب با هزاران شوق و امید در صف دریافت بلیط

قرار دارند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

دقایقی بعد اجازه سوار شدن مسافران صادر می شود .. زمان پرواز

کلآ ۳۵ دقیقه است . پرواز ها از صبح زود اغاز می شود . و این نهمین پرواز این شرکت

به جزیره هونولولو است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسافران با لبخند و خوشامدگویی مهمانداران وارد هواپیمای بوئینگ

۷۳۷ می شوند .. سال های متمادی است که گروه پروازی به این پرواز های روتین عادت

کرده اند

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خانم ” سی بی ” یکی از با سابقه ترین مهمانداران این خطوط است که

به عنوان سر مهماندار در این پرواز حضور دارد ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

یکی از مسافران در حین سوار شدن به هواپیما ، ناخواسته متوجه ترک

هایی در بدنه هواپیما می شود

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

حس بدی در این رابطه او را آزار می دهد .. اما به خاطر شلوغ بودن

سر مهماندارن بی خیال می شود !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان ” باب شونزتایمر ” با یازده سال سابقه مسئولیت این پرواز

رو به عهده دارد . کمک او خانم ” امینی تامکینز ” با ۹ سال تجربه پرواز ، منتظر چک

برای کاپیتانی است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان باب قبل از روشن کردن هواپیما به شوخی از کمک اش می پرسد

.. کی کاپیتان می شی !؟؟ دقایقی بعد هواپیمای ۷۳۷ به سر باند قرار گرفته و به پرواز

در می اید …

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

معمولآ هواپیماهای بوئینگ ۷۳۷ در زمان تیک آف و لندینگ با تکان

هایی همراست .. اما چشم انداز زیبای جزایر هاوایی تکان ها رو از یاد مسافران می برد

..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسیر پروازی به خوبی در این تصویر مشخص شده است . مسافران از

مشاهده مناظر لذت می برند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

به خاطر کوتاهی مسیر پروازی ، معمولآ با نوشیدنی خنک ( نمی گویم

با شامپاین ! ) از مسافران در طول مسیر پذیرایی می شود . و خانم سی بی در حال

پذیرایی است …

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

هواپیمای ۷۳۷ در حال رسیدن به ارتفاع دلخواه یعنی ۲۴۰۰۰ پایی است

.

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان عادت داره مسئولیت پرواز رو به کمک خلبانش بسپارد چون

چیزی به کاپیتانی اش نمانده است

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همان گونه که عقربه ارتفاع سنج نشان می دهد ، در حال رسیدن سقف

درخواستی است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همه چیز عادی و طبیعی به نظر می رسد . اما درست در لحظه ای

که خانم کمک خلبان قصد دارد با چرخش به سمت راست در کالیدور اصلی قرار گیرد ،

ناگهان صدای انفجاری شنیده می شود .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان سعی می کند با گرفتن یوک ” فرمان ” کنترل رو به عهده

گیرد .. هر دو شوکه شده اند . باب در حالی که سرگرم گذاشتن ماسک اکسیژن به سر خود

است خطاب به کمک خلبان می گوید .. ما فشار رو از دست داده ایم .. اما به خاطر وزش

باد صدایش به همکارش نمی رسد … !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در بخش مسافران اوضاع خیلی آشفته است .. وزش باد شدید و سرمای

حاصل از آن مسافران را پریشان کرده است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این در حالی است که به دلیل از دست دادن فشار پرشرایز ، جان همه

مسافران در خطر است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

هر دو خلبان به زحمت ماسک های اکسیژن را به روی سر قرار می دهند

..


 

” پاترسیا آوبری ” یکی از مسافران این پرواز در باره لحظه

انفجار می گوید .. با صدای مهیبی سقف هواپیما از بالای سر ما کنده شد .. ! همه وحشت

زده شده بودیم ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این تصویر دقیقآ لحظه ترک خوردن بخشی از سقف هواپیما رو نشون می

دهد .. که بعد ها فیلمی مستند از حادثه فوق توسط سازمان نشنال جئوگرافی تهیه و

تولید شد .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

قسمت بزرگی از سقف با شدت تمام از جایش کنده شده و به اقیانوس می

افتد .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

تنها شانسی که اوردند ، قطعه جدا شده به دم هواپیما برخورد نکرد

! و به قول قدیمی ها میلی متری از کنار دم با سرعت گذشت ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

یکی از خانم های مهماندار از این که سر مهماندار پرواز ” خانم سی

بی ” به بیرون پرتاپ شده و همکار دیگرش بی هوش و خونین به روی زمین افتاده است ،

خیلی ناراحت و نگران است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این هم تصویر یکی دیگر از مهمانداران که بنده خدا به محض کنده

شدن سقف به روی زمین افتاد !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

صدای شدید وزش باد مانع از شنیدن دستورات کاپیتان است . خانم کمک

خلبان با فریاد می گوید .. من متوجه نمی شوم چه می گویی .. من متوجه نمی شوم … !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در این لحظه وقتی خانم تامکینز به پشت سرش می نگرد ، از تعجب خشک

اش می زند ! او تازه متوجه می شود چه بلایی به سر هواپیمای آن ها اومده است .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بیچاره مسافران به خاطر از دست دادن پرشرایز و وزش شدید باد خیلی

وحشت کرده اند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این هم از بدشانسی این مسافر است که یک تکه روزنامه رو

وزش باد به صورتش چسبانده است .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

آشفتگی و اضطراب مسافران به خوبی نمایان است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

طفلک مهماندار سعی می کند هر از گاهی به وضعیت همکار مجروح اش

رسیدگی کند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

عمو ” گریک فیث ” حتمآ معرف حضورتون است ! در اغلب سوانح به

عنوان کارشناس حضور دارد . او در باره خطر بی اکسیژنی که اصطلاحآ ” های پاکسیا ” می

نامند ، توضیح می دهد .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در همین لحظه ماسک های اکسیژن برای تنفس از سقف اویزان می شوند

.. بنده خدا مسافرانی که سقف بالای سرشون نیست .. برای لحظه ای تنفس از ماسک های

سایر مسافران تقلا می کنند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خانم هاپکینز ابتدا سعی می کند وضعیت خود را به مرکز کنترل

ترافیک اطلاع دهد . اما موفق نمی شود

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

سرعت هواپیما در این لحظه به ۲۷۰ ناتیکال مایل رسیده است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان سعی در کاهش ارتفاع دارد .. اما همین فاصله مشکلاتی

برای مسافران پدید آمده است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این تصویر لحظه جدا شدن ورقه های سقف رو به خوبی نشان می دهد ..

!

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همان گونه که می بینید ، ترک و شکاف ها حتی به زیر بدنه هم ادامه

یافته است .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

طفلک خانم مهماندار یک لحظه با خود فکر کرد .. نکنه هواپیما

خلبان نداشته باشه ! به همین دلیل با تلاش بسیار سعی کرد خود رو به پشت

کابین رسانده و از تلقن داخلی جویای حال ان ها شود .. اما متآسفانه ارتباط قطع شده

است .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

هر دو خلبان با تلاش بسیار سعی می کنند هواپیما رو در ارتفاع

یازده هزار پایی حفظ کنند !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

تقریبآ بیست و پنج دقیقه از پرواز گذشته بود که این اتفاق

وحشتناک رخ داد .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان سعی می کند هواپیما رو در ارتفاع مناسب حفظ کند .. کمک

اش مرتب در حال تماس است

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کمک خلبان وقتی از ارتباط با مرکز ترافیک نامید می شود ، سریع به

روی فرکانس برج کنترل می رود .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در برج مراقبت پرواز فرودگاه ” هونولولو ” مسئول مربوطه در حال

گفت و گو با همکاران خود است که صدای کمک خلبان را می شنود …

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خانم هاپکینز سعی می کند با فریاد وضعیت اضطراری هواپیما رو به

برج مراقبت اطلاع دهد . او تاکید دارد که ارتباط اش با بخش مسافران قطع شده است ..

و از حال روز ان ها هم بی خبر است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

با شنیده شدن وضعیت پرواز ۲۴۳ ، مسئول برج حادثه رو به سر شیفت

آتش نشانی اطلاع می دهد .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

سرپرست ایستگاه به محض شنیدن وضعیت اضطراری ، آژیر رو به صدا در

اورده و از داخل میکرفون وضعیت رو اعلام می کند .. آتشفشان ها سریع به ابتدای باند

اعزام می شوند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

هواپیما همچنان در ارتفاع پائین به سمت فرودگاه در پرواز است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

به دلیل کنده شدن بخش اعظمی از سقف و رخنه باد به داخل کابین ،

کنترل هواپیما خیلی دشوار شده است .. و هر ان احتمآل چند تکه شدن هواپیما در آسمان

می رود ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بر و بچه های ایستگاه اتش نشانی به محض شنیدن وضعیت اضطراری که

برای یک فروند هواپیمای ۷۳۷ پیش امده است .. سریعآ آماده شده و براه می افتند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در این تصویر لحظه کم شدن ارتفاع رو مشاهده می کنید ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بنده خدا کمک خلبان بقدری فریاد زده بود که صداش دورگه شده بود !

به همین دلیل کاپیتان از گوشی خودش وضعیت رو به مسئول برج مراقبت گزارش می کند ..

ضمن این که به دلیل کاهش ارتفاع ، هر دو نفر ماسک های خود رو برداشته اند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسئول برج مراقبت به کاپیتان اطمینان می دهد که همه تسهیلات

اضطراری برای فرود آماده است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مهماندار با تجربه از اون جایی که احساس می کنه .. شاید هواپیما

به فرودگاه نرسه و توی اقیانوس سرنگون شوند ، سعی می کند با پوشاندن جلیقه نجات

به مسافران آن ها رو اماده کنه ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

با نزدیک شدن به منطقه اپروچ کاپیتان از کمک اش می خواهد چرخ ها

رو پایین اورد .. اما متآسفانه مشکل دیگری بروز می کنه .. ! و همان طور که در تصویر

می بینید ، چراغ قفل شدن چرخ جلو خاموش است .. که نشاندهنده باز نشدن چرخ جلوی

هواپیماست .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

عمو ” گریک ” در باره خطر باز نشدن و فرود بدون چرخ جلو هواپیما

در شرایطی که بخشی از سقف کنده شده است می گوید .. در این وضعیت احتمال کنده و

مچاله شدن کابین وجود داره .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان از کمک اش می خواهد یک بار دیگه اهرم چرخ ها رو باز و

بسته نماید .. شاید چرخ جلو باز شود

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در همین هنگام دو نفر از بچه های زحمتکش آتشفشانی فرودگاه وقتی

می شنوند خلبان مطمئن نیست که چرخ جلو باز است یا خیر ؟ سریع خود رو به ابتدای باند

رسونده و با دوربین نظاره گر سمتی که هواپیما قرار است بیاید ، می شوند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خانم مهماندار همچنان سعی در کنترل قسمت مسافران دارد ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

آن ها هر لحظه به منطقه فرودگاه نزدیک می شوند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان از کمک اش می خواهد برای کاهش سرعت و سهولت فرود فلاپ را

باز کند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در همین هنگام خانم هاپکینز دست به کار شده و سریع سرعت فرود رو

با توجه به وزن هواپیما ، مسافران ، مقدار باقی مانده سوخت ، طول باند ، وزش باد

محاسبه می کند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان با مشاهده جدول به دست امده ، از کمک اش می خواهد پنج

درجه فلاپ ها رو باز کند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خب این هم عقربه نشان دهنده وضعیت هواپیما .. ! به هم خوردن

تعادل هواپیما کاملآ مشخص است .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

با نزدیک شدن به منطقه ” شورت فاینال ” خلبان سرعت رو کم می کند

.

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همه مضطرب و نگرانند . هیچ کسی از دقایق دیگر اطلاعی ندارد …

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کاپیتان در حالی که باند فرو رو در مقابل خود می دید ، در پاسخ

به مسئول برج مراقبت که در باره وضعیت چرخ جلوی هواپیما سوال کرده بود گفت .. چه با

چرخ جلو و چه بدون چرخ فرود خواهم امد .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در همین هنگام یکی از بچه های اتشفشانی که با دوربین خود هواپیما

رو رصد کرده بود ، با بی سیم به مسئول برج مراقبت خبر می دهد که .. چرخ های جلوی

هواپیما باز هستند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسئول برج با شنیدن خبر فوق خوشحال شده و سریع به کاپیتان اطلاع

می دهد .. دیگه چیزی به فرود نمانده است .. باند هر لحظه نردیک و نزدیک تر می شود

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

طبق توصیه مهماندار فدکار همه مسافران پاها رو جمع کرده و سر ها

رو به روی زانو یا صندلی مقابل قرار می دهند .. همه در تشویش و اضطراب به سر می

برند .. ! و از خود می پرسند .. چه خواهد شد !؟

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

هواپیمای بدون سقف و مملو از مسافر به سمت باند فرود نردیک و

نزدیک تر می شود ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

به اعتقاد اکثر کارشناسان مسایل هوانوردی ، این حادثه یکی از

عجیب ترین و حتی ناممکن ترین رویداد صنعت هواپیمایی جهان بوده است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بنده خدا مسافران با ترس و وحشت آخرین لحظات پرواز رو تجربه می

کنند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

با لمس کردن چرخ های هواپیما بر باند فرودگاه .. خنده و شادی جای

دلهره رو می گیرد ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خانم هاپکینز از کاپیتان می پرسد .. ریورس ؟؟ و کاپیتان با

خوشحالی می گوید .. بله جانم .. برو به ریورس ( معکوس کردن دور موتور ) و در این

هنگام دست های کمک خلبان بر روی تراتل ها قرار می گیرد

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

لحظاتی بعد از ایستادن هواپیما ، مسافران مات و مبهوت باور

ندارند که سالم نشسته اند .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در این لحظه چهره مهماندار فداکار پرواز ۲۴۳ از همه خوشحال تر

است .. اشگ شوق در چشمانش دیده می شود … مسافران همه خوشحال و خندان اند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسافران سریع توسط تشک های اضطراری از هواپیما پیاده می شوند ..

ب

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

آن ها با دیدن بدنه در هم شکسته هواپیما ، باور نمی کنند از آن

جان سالم بدر برده اند .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

عده ای دور کاپیتان را گرفته و مرتب تشویق اش می کنند …

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این حادثه تنها یک کشته دارد . و او کسی جز خانم ” سی بی ” سر

مهماندار قدیمی نیست . هفت نفر هم زخمی شده اند .. هنوز هم همه در شک بسر می برند

..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

عده ای از امداد گران برای نجات مسافرانی که در داخل هواپیما گیر

کرده اند ، بالا می روند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بلافاصله تیم تحقیق متشکل از خبره ترین کارشناسان تشکیل می شود

..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

ابتدا تصاویری بزرگ از قسمت های مختلف بدنه گرفته می شود ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

تصاویر به دقت مورد ارزیابی کارشناسان قرار می گیرد ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بعد از مدتی هواپیما رو به گوشه دیگری از باند منتقل می کنند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

بخش هایی از بدنه هواپیما برای تشخیص دلایل حادثه به واشنگتن

ارسال می شود .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کارشناسان به دقت محل پیچ و مهره های بدنه رو بازدید می کنند ..

ان ها به وچود زنگ زدگی در بخش های متعددی از بدنه مواجه می شوند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

خوردگی و زنگ زدگی بزرگ ترین آفت هواپیماهاست .. که در این

هواپیما باعث حادثه شده بود .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

کارشناس برنامه با نشان دادن بخش های زنگ زده به دوربین از عدم

دقت و بازرسی کامل متخصصان صحبت می کند ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

تمام اجزای بدنه در بازدید های تعین شده باید به وسیله تابش نور

های مخصوص شناسایی شوند .

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

آن چه از نتیجه بازرسی ها حاصل می شود ، عدم دقت و توجه متخصصان

مربوطه و رعایت نکردن دستور العمل های ارایه شده کارخانه سازنده اعلام می شود ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در این هنگام یکی از کارشناسان با شاهدان عینی گفت و گو می کند

..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این خانم مسافر به تیم تحقیق می گوید که عملآ ترک رو در نزدیک در

ورودی دیدم . اما چون مهمانداران سرشون شلوغ بود ، اطلاع ندادم .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

در این جا نمونه ترک نزدیک در به خوبی نمایان است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

معمولآ بدنه هواپیما ها متشکل از پنجره های مربع شکل است . تا در

صورت هر گونه ناهنجاری و فشار یکی از آن ها به عنوان سوپاپ اطمینان عمل کرده و فشار

رو خارج نماید ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همان گونه که در تصویر می بینید .. اگر ترک وجود نداشت ، فقط بخش

کوچکی از بدنه جدا می شد .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

اگر چه تیم تحقیق و بازرسی متوجه دلیل کنده شدن سقف شد ، اما هم

چنان این پرسش مطرح بود که چرا فقط خانم سی بی به بیرون کشیده شد .. !!؟

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

می گویند بنده خدا خانم ” سی . بی ” خیلی مهربان و مردمی بوده

است . روحش شاد

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

همان طور که می بینید ، دو مهماندار در طرفین محور کنده شده قرار

داشتند .. اما برای کشف معما به سراغ مسافری می روند که آخرین بار سرمهماندار نزد

او بوده است ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

مسافر مربوطه تعریف می کنه که سرمهماندار در حال صحبت با من بود

.. من روزنامه دستم بود . که ناگهان دیدم دو تا پا از بالای سرم به سمت بیرون می

رود .. خیلی سریع محو شد .. !

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

این لحظه پذیرایی خانم سی بی است .. که به بیرون کشیده می شود ..

 

مستند پرواز/ماجرای واقعی به روایت نشنال جئوگرافی| HiPersian.Com

 

با مطالعه فراوان مشخص می شود ترک ها از جلوی در ادامه داشته و

به قسمت عقب هواپیما و پائین کشیده شده بود .. و با هر پرواز و فشار پرشرایز این

ترک ها جلوتر رفته و بیشتر می شدند .. البته بحث های تخصصی دیگری هم در باره کشش سر

مهماندار و نحوه بازرسی در این فیلم بود که به دلیل محدودیت به آن ها نپرداختم ..

در پناه ایزد منان پاینده و جاوید باشید .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 15:58  توسط Bi3da  | 

گذشت به معنای واقعی کلمه

جایزه صلح ایالت هسن امسال به شهروندی فلسطینی تعلق گرفت که اعضای بدن فرزند مقتول خود را در اختیار کودکان اسرائیلی قرار داد.
 

 رسانه ها و شخصیتهای اجتماعی اقدام این پدر را تجلی صلحدوستی و دوری از نفرت و انتقام دانستند!

اسماعیل خطیب (راست) و دختری که قلب پسرش را در سینه دارد


اسماعیل خطیب شهروند ۴۴ ساله فلسطینی طی مراسمی در پارلمان ایالتی شهر ویسبادن، جایزه صلح ایالت هسن آلمان را دریافت کرد. مبلغ این جایزه نقدی ۲۵ هزار یورو (بیش از ۳۵ هزار دلار) است.

پسر یازده ساله ی اسماعیل خطیب در سال ۲۰۰۵ اشتباها با گلوله سربازان اسرائیلی به قتل رسید. پدر تصمیم گرفت اعضای فرزند مقتول را به کودکانی اهدا کند که به آن اعضا نیاز داشتند، صرف نظر از آن که چه عقیده و ملیتی داشته باشند.

در سند اهدای جایزه، رفتار آقای خطیب "عملی قهرمانانه در خدمت صلح" مورد تقدیر و ستایش قرار گرفته است. گفته شده که این پدر با تصمیمی شجاعانه، خشونت و انتقامجویی را رد کرده است.

پسر اسماعیل خطیب در نوامبر ۲۰۰۵ به قتل رسید. پسرک در خیابان تفنگی اسباب بازی در دست داشت. سربازان اسرائیلی به گمان این که تفنگی واقعی در دست اوست، از دور به سر پسر شلیک کردند.

اسماعیل خطیب پس از مرگ پسرش، ابراز تمایل کرد که اعضای بدن او به کودکان نیازمند، از هر فرقه و ملت و مذهبی که باشند، داده شود. او با اهدای اعضای پسر خود، جان پنج کودک اسرائیلی را نجات داد. آقای خطیب اینک با آنها در تماس است.

«قلبی از جنین»

اسماعیل خطیب با خانواده خود در شهر جنین در کرانه باختری زندگی می کند. او که زمانی با سلاح علیه اسرائیل میجنگید، امروزه در شهر محل سکونت خود یک کانون را اداره میکند که هدف آن تقویت روحیه صلح و دوستی در کودکان و نوجوانان است.

مارکوس فتر، مستندساز آلمانی درباره سرگذشت اسماعیل خطیب فیلمی ساخته است به نام "قلبی از جنین" که تا کنون جوایز بسیاری برنده شده است. همین فیلمساز به بازسازی تنها سینمای شهر جنین کمک کرد که امروزه به نام صلح و دوستی فعالیت می کند.

جایزه صلح ایالت هسن در سال ۱۹۹۴ پایه گذاری شد. پیش از این چهره هایی برجسته این جایزه را برنده شده اند، مانند: دالایی لاما، رهبر دینی قوم تبت، دانیل بارنبویم، رهبر ارکستر نامی که از مدافعان فعال صلح در خاورمیانه است، هانس بلیکس رئیس پیشین تیم تحقیق درباره سلاح های کشتار جمعی در عراق، که در زمان ریاست جمهوری جورج بوش تلاش کرد از حمله نیروهای آمریکایی به عراق جلوگیری کند...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:22  توسط Bi3da  | 

مرده پولدار

مجله فوربس فهرست پردرآمدترین ستارگان مرده دنیای هنر را معرفی کرد که مایکل جکسون در صدر آن است.
 

به گزارش خبرآنلاین، جکسون با درآمد 275 میلیون دلار در سال گذشته، بیش از هر هنرمند مشهور زنده و مرده دیگر درآمد داشته است. در میان هنرمندان در قید حیات تنها اپرا وینفری از او درآمد بالاتری داشته است.

الویس پریسلی با درآمد 60 میلیون دلار دوم شد و جی.آر.آر. تالکین، نویسنده مجموعه «ارباب حلقه ها» در رتبه بعد قرار گرفت.

درآمد تالکین 50 میلیون دلار اعلام شده است. چارلز شولز، کاریکاتوریست فقید با 33 میلیون دلار در رتبه چهارم ایستاد و این در حالی است که جان لنون عضو سابق گروه بیتلز با درآمد 17 میلیون دلار پنجم شد.

طبق آمار فوربس درآمد جکسون حتی از مجموعه درآمد 12 نفر بعد از خودش در فهرست نیز بالاتر است.

این مجله تخمین می زند فروش آلبوم های مایکل جکسون و پخش رادیویی ترانه هایش 50 میلیون دلار سود به همراه داشته است. علاوه بر این فروش یادگاری های او و پخش مجدد فیلم زندگینامه اش نیز 50 میلیون دیگر سود برای مالکان حق و حقوق آثار او به ارمغان آورده است.

مالکان حقوق آثار این خواننده همچنین از طریق فروش آهنگ های شنیده نشده، اسباب بازی ها و دیگر محصولات مربوط به او سود کلانی به دست آورده اند.

با این وجود جکسون در زمان مرگش در سن 50 سالگی در سال 2009 حدود 500 میلیون دلار بدهی داشت.

رز در ادامه مقاله اش نوشته است: «به لطف فروش بالای آلبوم ها، فیلم مستند «همین است» و محصولات جانبی، این خواننده موفق شده بیشتر از خوانندگان زنده ای چون لیدی گاگا، مدونا و جی-زی درآمد داشته باشد.»

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:20  توسط Bi3da  | 

خاطرات انیشتین

يك روز در هنگام تور سخنراني ، راننده آلبرت انيشتين ، كه اغلب در طول سخنراني او در انتهاي سالن مي نشست ، بيان كرد كه او احتمالا مي تواند سخنراني انشتين را ارائه دهد. زيرا چندين مرتبه آنرا شنيده است. براي اطمينان بيشتر ، در توقف بعدي در اين سفر، انيشتين و راننده جاي خود را عوض كردند و انشتين با لباس راننده در انتهاي سالن نشست.

پس از ارائه سخنراني بي عيب و نقص ، توسط يك عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواري شده بود. راننده انشتين خيلي معمولي جواب داد: “خب ، پاسخ به اين سوال كاملا ساده است. من شرط مي بندم راننده من ، (اشاره به انشتين) كه در انتهاي سالن وجود دارد ، مي تواند پاسخ اين سوال را بدهد.”

============ ========= ========= ========= =========

همسر آلبرت انيشتين غالبا اصرار داشت كه او در هنگام كار بايد لباسهاي مناسبتري استفاده كند. انشتين همواره ميگفت: “چرا بايد اينكار را بكنم هر كسي اينجا مي داند من كه هستم.” هنگامي كه انيشتين براي شركت در اولين كنفرانس بزرگ خود شركت كرد نيز همسرش از او خواست كه لباس مناسبتري بپوشد، انشتين گفت: “چرا بايد اينكار را بكنم هيچ كسي اينجا مرا نمي شناسد.”

============ ========= ========= ========= =========

از آلبرت اينشتين معمولا براي توضيح نظريه عمومي نسبيت سوال ميشد و او يكبار اينگونه پاسخ داده بود: ” دست خود را بر روي اجاق گاز داغ براي يك دقيقه قرار دهيد ، و اين عمل مانند يك ساعت به نظر مي رسد ، حال با يك دختر خوشگل يك ساعت بنشينيد ، و اين عمل مانند يك دقيقه به نظر مي رسد. اين نسبيت است.!”

============ ========= ========= ========= =========

هنگامي كه آلبرت انيشتين شاغل در دانشگاه پرينستون بود ، يك روز قرار بود به خانه برود ولي او آدرس خانه اش را فراموش كرده بود. راننده تاكسي او را نمي شناخت. انيشتين از راننده پرسيد آيا او مي داند خانه اينشتين كجاست. راننده گفت : “چه كسي آدرس اينشتين را نمي داند؟ هر كسي در پرينستون ادرس خانه انشتين را ميداند. آيا مي خواهيد به ملاقات او برويد؟” . اينشتين پاسخ داد :” من اينشتين هستم . من آدرس منزل خود را فراموش كرده ام ، مي توانيد شما مرا به آنجا ببريد؟ ” . راننده او را به خانه اش رساند و از او هيچ كرايه اي نيز نگرفت.

============ ========= ========= ========= =========

يكبار اينشتين از پرينستون با قطار در سفر بود كه مسئول كنترل بليط به كوپه او آمد. وقتي او به اينشتين رسيد ، انيشتين بدنبال بليط جيب جليقه اش را جستجو كرد ولي نتوانست آنرا پيدا كند. سپس در جيب شلوار خود جستجو كرد ولي باز هم بليط را پيدا نكرد. سپس در كيف خود را نگاه كرد ولي بازهم نتوانست آنرا پيدا كند.بعد از آن او صندلي كنار خودش را جستجو كرد ولي بازهم بليطش را پيدا نكرد.

مسئول بليط گفت : دكتر اينشتين ، من مي دانم كه شما كه هستيد . همه ما به خوبي شما را ميشناسيم و من مطمئن هستم كه شما بليط خريده ايد، نگران نباشيد. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد كه فيزيكدان بزرگ دست خود را به پايين صندلي برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : ” دكتر انيشتين ، دكتر انشتين ، نگران نباش ، من مي دانم كه شما بليط داشته ايد، مسئله اي نيست. شما بليط نياز نداريد. من مطمئن هستم كه شما يك بليط خريده ايد.”

اينشتين به او نگاه كرد و گفت : مرد جوان ، من هم مي دانم كه چه كسي هستم. چيزي كه من نمي دانم اين است كه من كجا مي روم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:19  توسط Bi3da  | 

یک ایرانی

salar آشنایی با سالار کمانگر، مدیرعامل جدید و ایرانی Youtube !


میلاد احرامپوش- امروز در خبرها داشتیم که چاد هورلی یکی از بنیانگذاران سایت مشهور Youtube از کار کناره‌گیری کرد. بعد از خرید Youtube توسط گوگل به قیمت ۱٫۶۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۶ وی همچنان مدیرعامل یوتیوب باقی مانده بود که سرانجام امروز از کار خود کناره گیری و ترجیح داد زین پس به عنوان مشاور در کنار این سایت باشد.

 اما جایگزین وی و مدیرعامل جدید Youtube یک ایرانی-آمریکایی مشهور به نام سالار کمانگر است . سالار کمانگر پیش از این معاون بخش برنامه های تحت وب گوگل ( جیمیل ، تقویم ، بلاگر و … ) بوده که در این پست به معرفی وی خواهیم پرداخت. 

سالار کمانگر متولد سال ۱۹۷۷ یک ایرانی – آمریکایی و فارغ‌التحصیل در رشته بیولوژی از دانشگاه استفورد آمریکا است . وی در ۲۲ سالگی به گوگل پیوست و بعد از ۷ سال به یکی از کارمندان کلیدی و اصل این شرکت بزرگ تبدیل شد.

یکی از مهم ترین موفقیت های وی ابداع سیستم تبلیغات گوگل یا همان Google Adwords است که سهم عمده ای در پیشرفت و موفقیت وی و همچنین توسعه گوگل داشت.

کمانگر در مصاحبه ای که حدودا ۴ سال پیش با مجله معروف businessweek انجام داد درباره اینکه چه طور وی از علم پزشکی به فناوری اطلاعات روی آورده گفته :
اوایل که به مدرسه می‌رفتم ، بسیار مشتاقانه خیال پزشک شدن را در سر می‌پروراندم ،تا اینکه زمانی را به تماشای طبابت پزشکان اختصاص دادم. از آن به بعد بسیار مشتاق شدم که دانشمند شوم. ولی روز به روز بیشتر متوجه می‌شدم که این کار هیجان‌آور نیست. بعدها وقتی دو هفته به صورت پاره‌وقت در گوگل مشغول شدم ، فهمیدم که اعمالی که این کار من را با آنها درگیر می‌کند ، به من انرژی می‌دهد.

درسی که من آموختم این بود که تنها تصور و خیالی که از یک کار داریم کافی نیست و باید از اینکه یک حرفه به صورت روزانه هیجان و انگیزه لازم را فراهم می‌کند ، مطمئن شویم.

وی که پیش از این جوانترین مدیر گوگل بوده اکنون به سمت مدیرعاملی یکی از مهم ترین زیرمجموعه های گوگل یعنی Youtube رسیده است.سایتی که این روزها بی شک قوی ترین سایت برای به اشتراک‌گذاری ویدیو است که قطعا همه اهالی وب با آن آشنا هستند.

کمانگر رمز موفقیت خود را شروع کار در سنین پایین و رسیدن به مرز تجربه کامل در جوانی و استخدام شدن در گوگل می داند. وی درباره گوگل می گوید :

گوگل جایی است که می‌توانند در آن متفاوت شوید و همیشه مورد توجه قرار گیرید
وی همچین به جوانان و کسانی که دوست دارند مثل وی شوند توصیه می کند که بعد از فارغ التحصیل شدن در رشته خود ؛ ذهنتان را مشغول بدست آوردن یک شغل و کار عالی نکنید.

 به سمت شغلی بروید که علاقه دارید و به آن جذب شوید و بعد از مدتی در آن شغل پیشرفت کرده و به مقام های بالای آن برسید. همانطور که وی برای این کار گوگل را برگزید و بعد از رسیدن به سمت معاون این شرکت اکنون در صدر یکی از مهم ترین زیرمجموعه های آن یعنی Youtube قرار دارد. اکنون کمانگر مدیریت پروژه Google TV که تحت زیرمجموعه Youtube قرار گرفته نیز است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:10  توسط Bi3da  | 

باشکوه ترین طلوع

مردم فنلاند چند صبح پیش شاهد یکی از به یادماندنی ترین صحنه های زندگی خود بودند. طلوع آفتاب در برابر ابرهای زمستانی افق شرقی و بازی نور با بلورهای یخ، ۱۳ اثر اپتیکی متفاوت را در اطراف خورشید پدید آورد….
 

ذوالفقار دانشی: ابرهایی که صبح دیروز برفراز فنلاند تشکیل شده بود، حاوی بلورهای شش ضلعی بلندی از یخ (شبیه به مدادی بلند) بودند که در جهت های مختلفی پراکنده شده بودند. زاویه تابش خورشید نسبت به این بلورها طوری بود که از بعضی از آنها بازتاب می شد و در بعضی دیگر دچار شکست یا پراش شده و تجزیه می شد.

بدین ترتیب، ۱۳ تجمع مختلف از پرتوهای خورشید (چه طیف رنگین کمانی و چه تمرکز نور) ایجاد شده که در فاصله های مختلف از خورشید قرار گرفته اند. برای تشکیل چنین پدیده ای، دما و رطوبت هوا باید مقدار خاصی باشد تا این بلورهای شش ضلعی شکل بگیرند.

چنین شرایطی در مناطق قطبی فراوان تر از دیگر نقاط زمین اتفاق می افتد؛ اما حتی در عرض های میانی مانند کشور خودمان هم می توان چنین منظره هایی را (البته نه به این شلوغی) مشاهده کرد. کافی است در روزهای ابری نگاهی به دور و بر خورشید و حتی ماه بیاندازید تا این چشم اندازهای زیبا را از دست ندهید.

شایان ذکر است که به دلیل ارتفاع بسیار پایین خورشید، این بازی های اپتیکی به صورت نصفه به نمایش درآمده اند و اگر ارتفاع خورشید به اندازه کافی بالا باشد، این کمان ها به شکل حلقه ای کامل در اطراف خورشید دیده خواهند شد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:5  توسط Bi3da  | 

عشق!!

Love_

 

 کرده ام عهد که کاری نگزینم جز عشق

بی تأمل زده ام دست به کاری که مپرس

 

 Love_

 

بشوی اوراق اگــــر همدرس مائی

که علم عشق در دفتــــر نباشد

 

Love_

 

مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم

صد میکده از خاک من آباد توان کرد

 

Love_ 

 

 عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

 

Love_ 

 

مذهب عاشق زمذهب ها جداست

عاشقان را مذهب و ملت خداست

با دو عالم، عشق را بیگانگی است

واندر او هفتاد و دو دیوانگی است

 

Love_ 

 

رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای

دل جای توست گرچه دل از ماگرفته ای

 

Love_ 

دیده از اشک و دل از داغ ولب از آه پر است

عشق در هر گذری رنگ دگر می ریزد

Love_

چنانکه سیل خس وخاک را به دریا برد

مرا به عشق حقیقی کشید عشق مجاز

 

Love_ 

 

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی را،که تو عاشقم چرائی؟

 

 Love_

 

ذره ام،اما زفیض داغ عالم سوز عشق

روشنی بخش زمین وآسمان گردیده ام

 

Love_ 

 

در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ای

از حساب زندگانی روز حشر آسوده ای

 تاب روز محشر بیشتر می سوزدش

هرکه اینجا درد و داغ عشق کمتر می کشد

 

Love_ 

 

 از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل

عاشق بیچاره هرجاهست رسوامی شود

 

Love_

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:2  توسط Bi3da  | 

دوست داشتن؟

01) انگلیسی : I Love You
02) پارسی : To ra doost daram
03) ایتالیایی : Ti amo
04) آلمانی : Ich liebe Dich
05) ترکی : Seni Seviyurum
06) فرانسوی : Je t’aime
07) یونانی : S’ayapo
08) اسپانیایی : Te quiero
09) هندی : Mai tumase pyre karati hun
10) عربی : Ana Behibak
11) ایرانی : Man doosat daram
12) ژاپنی : Kimi o ai shiteru
13) یوگوسلاویی : Ya te volim
14)کره ای : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) روسیه ای : Ya vas liubliu
16) رومانیایی : Te iu besc
17) ویتنامیی : Em ye^ Ha eh bak
18) سوریه ای : Bhebbek
19) سوئیسی : Ch’ha di ga”rn
20)سوئدی : Jag a”Iskar dig
21) آفریقایی : Ek het jou li

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 16:0  توسط Bi3da  | 

ٌٌWhere is Iran? Who is Iranian

بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند، معرفی کرد.
 

  یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد: به هر کدام از کشورهایی که دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا میکند.
براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:

آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی

بیل گیتس، مخترع آمریکایی

مولوی، شاعر و ترانه سرای اهل ترکیه!!!!

زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب!!!!!

حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی!!!!!

اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی

ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی!!!!!

فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی!!!!!

فردریش نیچه ، فیلسوف بزرگ آلمانی

دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی!!!!!

فکر نکنم نیازی به توضیح بشتری باشه......

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:55  توسط Bi3da  | 

عشق؟

به کودکی گفتند: عشق چیست؟
گفت: بازی
 
به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟
گفت: رفیق بازی
 
به جوانی گفتند: عشق چیست؟
گفت: پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟
گفت: عمر
 
به عاشقی گفتند: عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت: از من خوشبو تره
 
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت: از من زیبا تره
 
به شمع گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره
 
به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟
گفت: نگاهی بیش نیستم
 
اگر از شما بپرسند عشق چیست؟
شما چه میگویید؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:53  توسط Bi3da  | 

رقیب به میدان آمد

موتور جستجوی اینترنتی «بلکو Blekko » که طراحان آن می گویند رقیبی سرسخت برای گوگل است، از روز دوشنبه راه اندازی شد.
 

 به گزارش خبرگزاری فرانسه از نیویورک، ریچ اسکرنتا از طراحان اصلی این موتور جستجوی اینترنتی روز دوشنبه گفت: "در این موتور جستجو، از الگوهای ریاضی متداول استفاده شده در موتورهای جستجویی همچون گوگل که نتایج جستجوهای خود را بر اساس میزان مشارکت کاربران و میزان بازدید از پایگاه های اینترنتی مختلف طبقه بندی می کنند، پا را فراتر گذاشته ایم."

وی افزود: "کار موتور جستجوی بلکو به کار دائره المعارف اینترنتی ویکی پدیا شبیه است؛ هیچ نیازی نیست که همه کاربران در آن مشارکت داشته باشند؛ اکثر افرادی که به ویکی پدیا مراجعه می کنند به آن مطلبی نمی افزایند ولی ویکی پدیا موفق شده است از دائره المعارف بریتانیکا که کسی نمی توانست در آن مطلبی اضافه کند، پیشی بگیرد."


 
نسخه آزمایشی بلکو که راه اندازی شد، بیشتر با استناد و استفاده از پایگاه های اطلاع رسانی اینترنتی نتایج جستجوی خود را ارائه می کند و به صفحات اینترنتی تبلیغاتی یا تجاری کاری ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:49  توسط Bi3da  | 

شاهزاده ایران

شاهزاده ایران: ماسه‌های زمان نام فیلم سینمایی است که در پایان ماه مه ۲۰۱۰ در سینماهای جهان به نمایش درآمده‌است. این فیلم برپایه یک بازی ویدیویی به همین نام ساخته شده و جیک جینلهال نقش اول آن است

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

داستان فیلم

«الموت» شهری است زیبا و باستانی که شاهدختی به نام «تهمینه» بر آن فرمانروايی می‌کند.

«گرسیو» (گرسیوز)، ولیعهد امپراتور ایران، به پیشنهاد «نظام»، وزیر شاه، به شهر الموت حمله کرده و آن شهر مقدس را پس از هزار سال تسخیر می‌کند. کاهنان الموت قرن‌هاست خنجری در خفا نگاه می‌دارند که هرکس به این خنجر اسطوره‌ای دست یابد، می‌تواند زمان را به عقب برگرداند و سرنوشت جهان را تغییر دهد.

این خنجر قدرت این را نیز دارد که جهان را به نیستی بکشاند، چرا که شن و ماسه‌ای که درون این خنجر قرار دارد قابلیت کنترل زمان را دارد. بنابراین کاهنین الموت خنجر را مخفی نگاه می‌دارند تا بدست نااهل نیفتد. اما اینک با تسخیر شهر بدست سپاه امپراتور ایران، خنجر طی ماجراهایی تصادفا بدست «دستان»، پسرخوندهٔ امپراتور ایران می‌افتد.

در جشنی که به افتخار این پیروزی صورت می‌گیرد، شاهنشاه ایران بطور مرموزی توسط ردایی طلسم‌شده به قتل می‌رسد، و درباریان انگشت اتهام را بسوی دستان دراز می‌کنند، چرا که او ردا را بر تن شاه کرده بود. اما او که بی‌گناه است، متواری می‌شود.

تهمینه نیز به منظور پس گرفتن خنجر از قصر گریخته، و او را تعقیب می‌کند.

دستان بزودی پی به قدرت هولناک خنجر می‌برد، و سعی می‌کند «نظام» را خبردار کند. نظام تنها کسی است که دستان به او اعتماد دارد. اما هنگام ملاقات با او متوجه می‌شود که نظام در قتل شاه دست داشته است. دستان باز متواری می‌شود، و مجبور می‌شود با تهمینه متحد شود.

نظام، مامورین مخفی بنام حشاشین را برای قتل آنان می‌فرستد که در فن جادو و نیروهای اهریمنی خبره‌اند. دستان متوجه می‌شود که نه تنها نظام قصد جانش را کرده بوده، بلکه بکمک حشاشین قصد دارد با روان‌کردن توفان شن و ماسه (که توسط همان خنجر آغاز می‌شود) سرزمین و تمدن جهانیان را نابود گردانیده، و حکومتی نو بر جهان روا کند.

دستان به‌کمک دوستان تازه یافته‌اش متوجه می‌شود که رسالت اصلی او این است که خنجر باستانی را، که رمز پایداری جهان است، از دست دشمنان دور نگاه داشته، و نظام را در این راه رسوا کند.

اما او رفته رفته عاشق تهمینه می‌شود، در این بین، مامورین حشاشین موفق به ربودن خنجر می‌شوند، و تهمینه و دستان مجبور می‌شوند به الموت بازگردند، تا جلوی استفاده خنجر توسط نظام را بگیرند.

دستان خود را مخفیانه به گرسیو (ولیعهد) می‌رساند و بی‌گناهی خود را به او ثابت می‌کند، و بدین ترتیب به او ثابت می‌کند که پدرشان (شاهنشاه) را نکشته، اما در همین هنگام نظام گرسیو را کشته و خنجر را برداشته و به زیر شهر در مکانی مرموز می‌رود، جایی که نیروهای هستی‌بخش جهان از آن ساطع شده، و جایی که خنجر قادر است جهان را نابود گرداند.

در رویارویی نهایی فیلم، دستان در لحظه آخر مانع از فنا شدن جهان می‌گردد.

او به خنجر دست یافته و زمان را به عقب به زمان تسخیر الموت بازگردانیده، و باعث تغییر سرنوشت وقایع می‌شود.

 

Prince of Persia-The Sands of Time Movie Photos

عكسهاي فيلم

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

 

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

عكسهايي بينظير از فيلم جديد

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

 

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands

 

The Prince Of Persia - The Forgotten Sands


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:48  توسط Bi3da  | 

ضریب هوشی

شاید برای اکثر ما جالب باشه که بدانیم شخصیت های مشهور و دانشمندانی که در کتب درسی و غیردرسی (ویا از طرق دیگر) با آنها آشنا می شویم دارای چه مقدار از توانایی هوشی(Intelligence Quotient) یا به اختصار IQ هستند؟
 

در ابتدا باید به این موضوع اشاره کنم , افرادی که دارای ضریب هوشی بالاتر از ۱۳۰ هستند افرادی تیزهوش و آنهایی که دارای IQ بالا تر از ۱۵۰ هستند را نابغه می نامند.


آلبرت اینشتین   IQ=160
آرنولد (بازیگر ترمیناتور)         IQ=135
بتهون     IQ=165
فرانکلین   IQ=160
بیل کلینتون (رئیس جمهور اسبق امریکا)    IQ=137
بیل گیتس   IQ=160
پاسکال     IQ=195
بابی فیشر    IQ=187
داروین  IQ=165  
چارلز دیکنز IQ=180
آیزنهاور     IQ=122
هگل     IQ=165
گالیله   IQ=185
گری کاسپارف IQ=190
جرج بوش پدر   IQ=98
جرج بوش پسر   IQ=125
هانس کریستین اندرسون   IQ=145
جیمز وات  IQ=165
کندی   IQ=119
گوته IQ=210
کپلر  IQ=175
لئوناردو داوینچی IQ=220
ناپلئون     IQ=145
نیکول کیدمن   IQ=132
شکیرا     IQ=140
شارون استون   IQ=154
اسحاق نیوتون    IQ=190
ولتر      IQ=190

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:38  توسط Bi3da  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر